تبليغاتX
!...هر کجا هستم باشم...!

تو در پناه خدایی و خدا هرگز دیر نمیکند

آره اشتباه از من بود...تقصیر منه که عاشق صحبت هات شدم...

تقصیر منه که فکر می کردم....فکر میکردم...یا بهتر بگم...

خیال میکردم با منی...اگر تو با من نبودی...

شاید قلبت با من بود.....امــــــــــا.....نــــــه....تو دلت با دیگری بود....

شاید خطا از من بود...امـــا چه خطایی؟........

اولین بار دیدیمو گفتی نمی خوام این آخرین دیدارمون باشه.....

خوشحال شدم...دومین دیدار گفتی می خوام باهات راحت حرفامو بزم.....

از غم هات واسم گفتی...از شادی هات واسم  گفتی...

خوشحال بودم که بهم اعتماد کردیو حرفاتو واسم میگی....

سومین دیدار  می خواستی یه چیزی بهم بگی..امــــــــا نگفتی...

گفتی باشه واسه یه روز دیگه....چهارمین دیدار.....

کاش اون روز اون حرفو نمیزدی...اومدیو گفتی که دوسم داری....

نمیدونم من بودم که چند دقیقه داشتم تورو نگاه میکردم...یا تو بودی که داشتی منو چند دقیقه نگاه میکردی...

وقتی خواستیم برگردیم خونه...برام سخت بود ازت جدا بشم....

ولی شدم.....آخر شب بود هوا  خیلی سرد بود...

رو نیمکت همیشگی تو همون پارک منتظرت بودم...

داشتم یخ می کردم...دستام حس نداشتن....دیر کرده بودی...

خیلی دیر کرده بودی...

کم کم داشتم نگرانت میشدم که دیدم داری میای.....

اومدی با فاصله از من نشستی سلام کردم جوابمو ندادی....

تو فکر بودی...گفتم چیزی شده؟.....گفتی چیزی که نـــــــــه......

امــــــــــــــا......راستش دیگه دوست ندارم....

میدونی چرا تا الان به اسم صدات نزدمو همیشه بهت میگفتم خانومی؟...

واسه اینکه بعد از اون اولین دیدارمون.....اسمتو یادم رفت...

یعنی دست خودم نبود...

خوب شاید تو هم اگه با چند نفر دوست بودی اسم بعضیاشونو یادت نمیومد.....

بلند شدی جلوم وایسادی...

سرمو بلند نکردم که اون چشایی که قبلا  مهربونی ازش میبارید و  الان جز نفرت چیزی توشون نمیتونم ببینم رو نگاه نکنم......

گفتی خداحافظ...برای همیشه.......

آره پنجمین دیدارمان...آخرین دیدارمان بود........

بزرگترین خطای من اعتماد کردن به تو بود......

این مطلب خیلی با حال و روز من همخونی داشت.اینم لینک وبلاگی که مطلبو از توش برداشتم :

http://elahetara.blogfa.com/

 

 

+ تاريخ دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 10:5 نويسنده الهه جون

خدا وصیت منو گوش بده نامه مو بخون...

شاید دیگه من نباشم مواظبه عشقم بمون...

میسپارمش بهت میرم تموم تار و پودمو...

یه وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو...

خدا یه وقت کسی نیاد بدزده قلب سادشو...

کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایشو...بهش بگه دوسش داره...

خیلی بده زمونه ما...خدا سپردمش بهت...مواظبه عشقم بمون...

 

فردا قراره من و تو از همدیگه جدا بشیم...

فردا قراره همدمه گریه ی بی صدا بشیم...

تو کوچه های بی کسی نیستی و پرسه میزنم...

آی آدما نگاه کنین غریب شعرتون منم...

یادش بخیر من و تو یه قلب پاک و بی غرور...

حالا چی شد عوض شدی دلت کجاست سنگ صبور؟...

من تو رو عاشق میکنم هر جور شده حتی به زور...

کی میخواد فردا تورو از من بگیره...

کاش خونه ویرونه شه آتیش بگیره...

ما باید فردارو از دنیا بگیریم...

ما اگه از هم جدا بشیم میمیریم...

ما باید قدر این روزا رو بدونیم...

وای اگه  فردا بیاد تنها میمونیم...

خدا شاید این عشقی که من میگمو تو نشناسی...

نزدیکترین کسم اونه خیلی دوسش دارم

راستی

یادم نره بهت بگم عزیزترینه من اونه...

خودم مهم نیست اما اون نذاری تنها بمونه...

بمیرم واسه هق هقش گریه چقدر بهش میاد...

وقتی که حرصش میگیره میگه از من بدش میاد...

اما وقتی آروم میشه میبینه من بغضم گرفت...

همین دیوونه بازیاش از اول چشممو گرفت...

حالا که دیگه مجبوریم باهمدیگه وداع کنیم...

بیا به یاد اون روزا همدیگرو دعا کنیم...

یه وقت دیدی دعا گرفت خدا نذاشت جدا بشیم...

ای وای داره فردا میاد باید دست به دعا بشیم...

با قلبه پاکت از خدا بخواه منو صبرم بده...

هنوز نرفتی از پیشم دوریت داره زجرم میده...

کی میخواد فردا تو رو ازمن بگیره کاش خونش ویرونه شه آتیش بگیره...

عزیزم یادت نره دنیا دو روزه نمیخوام فردا دلت واسم بسوزه...

ای خدا حتی اگه دوسم نداره تو میتونی نذاری تنهام بذاره...

 

 

+ تاريخ جمعه هفتم تیر 1387ساعت 23:7 نويسنده الهه جون |

 

۱۷ سال پیش وقت اذان صبح یه نی نی امود توی این دنیای شلوغ که کاش.....

روز مادر رو هم به مامانه گل و مهربونم تبریک میگم....

 

+ تاريخ سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 17:8 نويسنده الهه جون |