روزی که می دانستم مثل روزهای قبل نیست همان روزی بود که وعده اش را داده بود.باید تغییری کنم و این حس تحول باز با من بود...
اما نمی دانم چرا آن چیزی که فکر می کردم باید مرا متحول کند به سراغم نمی آید.دستم را به سوی او بلند کردم.این کار را چند روزی می شد که می کردم،کمک می خواستم...
میخواستم از او از او که بهترین است یاری ام کند.حسی که به من داده بود زیبا بود و جالب...
در انتظار بودم،در انتظار تولد دوباره خودم.من خودم این را باور نمی کردم و هنوز هم باور ندارم که خداوند به من نظر افکنده و مرا می خواند...
خوشحال بودم،همین که این حس را داشتم هرچند غلط یا درست راضی بودم...
میخواهم خیلی خوب شوم اما با یاری او،او که بهترین است،دوستش دارم...
+
تاريخ شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 17:26 نويسنده الهه جون
|